هلیاهلیا، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

هلیا... هدیه خدا

هلیا جون

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

     اینجا وبلاگ هلیا جونه ... خوش اومدین

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فرنی غذای این روزای هلیا

دخمله مامان از همه چی عکس گذاشتم الا غذای مورد علاقه ات از پنج ماهگیت فرنی دادنو شروع کردم و از همون اول با علاقه میخوردی لا به لاش سوپ و غذای دیگه مث سوپ و اسکنه هم میدادم ولی فرنی رو بیشتر دوس داشتی و میخوردی اینم یه عکس با غذای دوست داشتنیت ...
18 بهمن 1395

عروسک هلیا جون بافته شد

چند هفته ای هست که دارم به لطف کمک خاله جون طاهره برات عروسک می بافم اون برا زهرا میبافه و من به عشق تو  که بالاخره امروز تموم شد {البته کلی تنبلی کردم وگرنه زودتر ازینا درست میشد } خودم که عاشق این عروسک شدم چون با عشق و علاقه درستش کردم امیدوارم تو هم دوستش داشته باشی ان شالله که این آخریش نباشه و تا بتونم برات عروسک ببافم مامان نوشت : این عکسو تو اینستا هم امشب گذاشته بودم یکی از دوستام حرفه جالبی زد گفت همیشه فک میکردم کامپیوتری ها نتونن همچین کارایی رو بکنن از بس که سرشون تو کامپیوتر و اونجور چیزاس کمتر کارای مربوط به خونه داری رو یاد میگیرن حرفشو منم یه زمانی قبول داشتم سه سال پیش که هنوز نه بهزادی تو زندگی برام...
18 بهمن 1395

هلیا بالاخره سینه خیز رفتن یاد گرفت :)

عزیز دلم الان نزدیک به دو ماه هست که چرخبدن رو یاد گرفتی ولی نمیتونستی جلو بری سعی میکردی ولی زودی خسته میشدی باز به پشت میچرخیدی تا چهار روز پیش که دقیق 6 ماه و 24 روزه که بودی یه دفه دیدم داری سینه خیز میکنی هر اسباب بازی که با فاصله میزاشتم جلوت بهش میرسیدی . خیلی خوشحال شدم که دخمل منم یاد گرفته سینه خیز بره . ازین به بعد باید منتظر نشستنت باشیم که الان فقط میتونی با کمک بالش ها بشینی ان شالله اونم سریع یاد میگیری. پیشرفت دیگه ای که تو این چند روز داشتی این بود که موقع خوابیدن فقظ میتونستی به پشت بخابی حتی موقعی که به پهلو میخوابوندمت یکی دو دیقه بعد برمیگشتی ولی الان راحت خودتو به پهلو میکنی و میخابی شبا غلط میزنی و اینور اونور می...
13 بهمن 1395

تقدیم به فرزندم هلیا

زود بزرگ نشو مادر... کودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را ! زود بزرگ نشو مادر... قهقهه بزن ، جیغ بکش ، گریه کن ، لوس شو ، بچگی کن ، ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام . آرام آرام پیش برو ، آن سوی سن وسال هیچ خبری نیست گلم. هرچه جلوتر می روی همه چیز تـندتر از تو قدم بر می دارد. حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی . الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز! همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش ، یک قدم ، دو قدم ، ولی زود بزرگ نشو مادر... آرام آرام پیش برو گلم. آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت. آن سوی سن و سال خبری نیست . کودکی کن ، از ته دل بخند به اداهای ما که برای خندا...
5 بهمن 1395

عکسای خلاقانه پنج ماهگی هلیا

این مامان تنبل عکساتو دیر به دیر میزاره همش میگه وقت ندارم الان دو هفته مونده هفت ماهه بشی عکسای پنج ماهگیتو که واسه ماه آذره میخاد بزاره از بس عکسات قشنگ بود حیفم اومد نزارم.   اینجا خواب بودی منم سشوار گرفتم پرتت کردم بالا خخخخخخ اینجا هم خانوم خانومای من داری آشپزی میکنی قربونت بشم که از الان کمکه مامانتی وای هلیا با عروسک جانت رسیدی به ماه وااااای هلیا مواظب باش افتادیییییییییییی ...
5 بهمن 1395

مرور عکسای هلیا

هلیا خانومه من الان شش ماه و 18 روزشه قربونش برم هنوز کار خاصی بلد نیست از ماه چهارمش میتونست خودشو به شکم بندازه ولی سخخخخت ماه پنج که شد راحت اینوری اونوری میشد ولی هنوز از سینه خیز و نشستن خبری نبود تا الان که داره میره تو ماه هفت فقط در حد سانتی متر میاد جلو و سریع خسته میشه خشگل مامان. میزارمش تو روروعک خوشش میاد اینور اونور میره و فضولی میکنه ولی میترسم از اینکه زیاد تو روروعک بشینه ون میگن تا زمانی که نتونه خودش بشینه روروعک خوب نیست. علاقه شدید به تی وی داره و اگه کاریش نداشته باشی خیره میشه و به کسی کاری نداره ولی بازم نمیتونم زیاد بزارمش چون برای چشماش میگن خوب نیست دختر مامان خیلی اذیته همش دوست داره یکی بغلش...
4 بهمن 1395

استیکرای هلیا رو بالاخره درست کردم

خیلی وقت بودم میخاستم برای دخترم استیکراشو درست کنم و بزارم تو تلگرام که قسمت نمیشد ولی بالاخره با دو شب بیدار نیشنی (روزا نمیتونستم پای لپ تاپ بشینم یه سره برام کار پیش میومد) استیکرای هلیا رو درست کردم اینم لینکش برای هر کی خواست ادش کنه https://t.me/addstickers/HeliaAzimifar ...
1 بهمن 1395

هلیا امروز برا اولین بار چالیدره رو هم دید...

امروز بابایی شرکت نرفت و تصمیم گرفتیم بریم چالیدره ... وایییی که چقد خوش گذشت     اونجا از این آتلیه ها که بچه ها لباسای حیوونا رو تنشون میکنن بود که بردیمت اونجا و عکسای خشگل خشگل گرفتیم {کیفیت عکسا با گوشیم خیلی بده }     و بعد هم ناهار رفتیم طرقبه و کوفته تبریزی با دوغ گاز دار آبعلی خوردیم و خیلییی چسبید   دخترم به ما که خیلی خوش گذشت و مطمئنم به تو هم خوش گذشته چون همش با تعجب اینور اونورو نگاه میکردی خدایا شکرت که اینقدر احساس خوشبختی میکنم تو زندگییی ...
24 آبان 1395

واکسن چهار ماهگی رو هم زدیم!!!

امروز شنبه 15 آبان 1395 دخترکم 4 ماهه میشه ... عزیزم چه زود گذشت و تو چه زود بزرگ شدی . چند روزه نگرانه واکسنه امروزت بودم برا من خیلی سخته واکسن زدنت رو ببینم ولی چه میشه کرد باید تحمل کنی... امروز صبح ساعت یازده با مامانم رفتیم خونه بهداشت و اونجا قد و وزنتو گرفت خدا رو شکر همه چی نرمال بود   قدت 64 سانت  وزنت 6.600 گرم  دور سرت 41 بعد گذاشتت رو تخت و به من گفت زانوهاشو محکم بگیر که تکون نخوره تو هم با تعجب همه چیو نگاه میکردی انگاری بو برده بودی که خبرای خوبی در راه نیس. واکسن اولو زد و جیغ کشیدی خیلی دلم برات سوخت تا یکم آروم شدی اون یکی پاتو هم زد و دوباره صدات بلند شدو بعد هم قطره فلج اطفال رو تو دهنت ر...
15 آبان 1395